
انگشتانٍ "فعل حال"
دور گردنم را
برای خفه شدن
فاعل می شود
این روز ها تنبلی یکی از صفات برجسته من شده است امروز فقط به خاطر قولی که به دوست خوبم (سمیه رامش ) داده بودم که تنبلی را کنار می گذارم به این صفحه سر زدم و بروز کردم .مدت هاست که هرچه می نویسم مرا اقناع نمی کند به همین دلیل هم در لابلای چرک نویس ها دفن می شود. این هم یک سپید رنگ پریده!
گریه میکند شبی
که تو را در هزار توی آن
به انگشتان درد آلود شکست
بخشیدم
ای مشبه به وصف های مظلومانه
من به افسوسستان تبعید شده ام
هنوز ماه شب 14
مرا از پلک تماشای تو تداعی میکند
هنوز
درخت ابریشم نگاه مردی را
گریه می کند
که باران....
که آفتاب ...
که من....
...بعد از مدت ها برگشتم دفتر شعرم به نام (مانند عشق در دقایق ممنوعه) منتشر شده است .این مجموعه شامل شعر های سپید و چهار پاره هایم است.
خانم سمیه رامش نقدی بر این مجموعه نوشته است می توانید در وبلاگ شان بخوانید
http://www.afterthat.blogfa.com/
این هم یکی از اشعار این مجموعه
سر نهادم به دوش یک بستر
سقف چشمم عجیب نمدار است
بی خبر بند کفش را بسته
نبض شکم هنوز بیدار است
من چه ام قاب عکس غمگینی
روی دیوار زندگی تزئین
تو ابر مرد قصه ای دائم
منفعل گشته نقش من تعیین
فاصله گرچه سخت چسپیده
به دل روز های بی نورم
میل رفتن به ذهن تصمیمم
ساکن روزگار بی نورم
تو سوالی که پاسخت پیداست
بین یک زندگی که مبهم بود
سهم من از جهان بی وجدان
ساعتی عشق مابقی غم بود
می روم روی حجم ظرف خیس
یک دل سیر من ببارم باز
پاک کردند خنده هایم را
مرغ غم دور بود از پرواز
وسط زندگی پژمرده
اندکی آفتاب می خواهم
مرده بازی حکایت تلخی است
ای خدا آفتاب می خواهم
این هم یک سپید جدید:
باور کن دست هایی را
که از درد زاده
شدند
رشد کردند
وامروز آخرین حرکت را
تقدیم این جهان انسان له می کنند
عصر برایم سبدی خسته نباشید بیار
شاید روزی مثل من
این دایره
تو را در میان بازوانش
زجر بده
سلول های نازنینت را بجود
وتُف کند به مرده دانی دنیا
این روز ها
میگرن هایم بیشتر از تو
احوالم را می گیرند
بغض بزرگم زمینیان را حقیر می داند
و منتظر است
تا در مقابل خدا به هق هق
تبدیل شود
چه کنم؟
عزرائیل کفش هایم را نمی دهد
به گمانم
او هم مثل تو عاشق اشک هایم
شده است
...من آدمی هستم که خیلی چیز ها را ندارم با وصف اینکه اصلا دنیا را جدی نگرفته ام آرزوهای بزرگی دارم یکی اش همین است که روزی بتوانم رو در روی دنیایم بایستم و تحقیرش کنم به او بگویم که برایم اصلا ارزشی ندارد و برایش بفهمانم که همهء دغدعه و تلاشی که حداقل در طول این سال های اخیر عمرم کرده ام برای همین لحظه بوده است.لحظه ای که تمام بدبختی های زندگی ام را جمع کنم و بکوبم بر فرق دنیایم که هیچ وقت نخواسته مرا جدی بگیرد .البته من هم هیچ وقت او را جدی نگرفتم ولی فرق مان این است که او تا به حال هرچه را دلش خواسته توانسته جمع کند و بکوبد بر فرق من ،ولی من همیشه در این آرزو به سر می بردم. تا سیگار بیست و یکم /روح الامین امینی
این کتاب را می توانید از آدرس زیر دانلود کنید قول می دهم که از خواندنش پشیمان نمی شوید
http://ketabnak.com/comment.php?dlid=19617
خبر دیگر اینکه اولین دفتر شعر الهه ساحل به نام (خوشبختی رنگ زردی دارد ) منتشر شد.علاقه مندان در شهر هرات به راحتی می توانند آن را تهیه کنند.
اما شعر
به قرن خسته ء من پشت سرعت ماشین
به بحث خواهر من از حقوق پامالش
به دود هایِ بنفشِ فضایِ یک قریه
خوش آمدید به فصلی که مرده تمثال اش
به کوچه می زنم امشب که خسته ام گیجم
خدای من به کجایی که می زنم در را
چو مجرمی که نشسته به انتظار دار
به لرزه می نگرم لحظه های آخر را
کسی نبود میانِ جهنّمِ دنیا
دریغ ما بکند، تحفه های آزارش
عزیز من دل من در ذغال غم پوسید
نیامدی که کنی لحظه ای تو تیمارش
نیامدی که شوی عامل شتابش تو
به زور هم نشدی حقّ انتخابش
به سرزمین دلم هرج و مرج بر پا بود
نیامدی که شوی روح انقلابش تو
به قرن دود، به قرن ربات، بمب، آهن
به بحث من که پر از نا له های یک زن بود
که گریه کرد تمامیِ رنج او را شعر
که شعر گور قشنگی برای مردن بود
من در دنیای دیگر خود برای خودم شمع روشن می کنم و فقط همین کافیست که مطمئن باشم به تعداد شب های زندگی ام شمع هایی روشن کرده ام که هیچ وقت خاموش نمی شوند.تا سیگار بیست و یکم
شعر دوم
یک نفر داد می زند بر سر
مثل روحی که جسمش افسرده است
می زند مشت بر سر تقدیر
که چرا قلب منتظر مرده است
زنده گی اش عجیب حک کشته
پشت انبوه خاطراتی که ...
روز و شب خیره گشته قبرستان
مثل یک کوچه به صراطی که...
فعل دنیا به فاعلش وصله
من چه ام؟ دست خشک یک مفعول
گریه کرده است روز ها را زن
پیش آنکه همیشه شد مجهول
پیش آنکه همیشه می بیند
وضع امروز و نقشِ فردا را
پیش آنکه هنوز می فکرم
که چرا آفرید دنیا را؟
لطفا نقد فراموشتان نشود.
...