من آدمی هستم که خیلی چیز ها را ندارم با وصف اینکه اصلا دنیا را جدی نگرفته ام آرزوهای بزرگی دارم یکی اش همین است که روزی بتوانم رو در روی دنیایم بایستم و تحقیرش کنم به او بگویم که برایم اصلا ارزشی ندارد و برایش بفهمانم که همهء دغدعه و تلاشی که حداقل در طول این سال های اخیر عمرم کرده ام برای همین لحظه بوده است.لحظه ای که تمام بدبختی های زندگی ام را جمع کنم و بکوبم بر فرق دنیایم که هیچ وقت نخواسته مرا جدی بگیرد .البته من هم هیچ وقت او را جدی نگرفتم ولی فرق مان این است که او تا به حال هرچه را دلش خواسته توانسته جمع کند و بکوبد بر فرق من ،ولی من همیشه در این آرزو به سر می بردم. تا سیگار بیست و یکم /روح الامین امینی

این کتاب را می توانید از آدرس زیر دانلود کنید قول می دهم که از خواندنش  پشیمان نمی شوید  

 http://ketabnak.com/comment.php?dlid=19617

خبر دیگر اینکه اولین دفتر شعر الهه ساحل به نام (خوشبختی رنگ زردی دارد ) منتشر شد.علاقه مندان در شهر هرات به راحتی می توانند آن را تهیه کنند.

اما شعر

 

 

به قرن خسته ء من پشت سرعت ماشین

به بحث خواهر من از حقوق پامالش

به دود هایِ بنفشِ فضایِ یک قریه

خوش آمدید به فصلی  که مرده تمثال اش

 

 

به کوچه می زنم امشب که خسته ام گیجم

خدای من به کجایی که  می زنم در را

چو مجرمی که نشسته به انتظار دار

به لرزه می نگرم لحظه های آخر را

 

 

کسی نبود میانِ جهنّمِ دنیا

دریغ ما بکند، تحفه های آزارش

عزیز من دل من در ذغال غم پوسید

  نیامدی که کنی لحظه ای تو تیمارش

 

نیامدی که شوی عامل شتابش تو

به زور هم نشدی حقّ انتخابش

به سرزمین دلم هرج و مرج بر پا بود

نیامدی که شوی روح انقلابش تو

 

 

به قرن دود، به قرن ربات، بمب، آهن

به بحث من که پر از نا له های یک زن بود

که گریه کرد تمامیِ رنج او را شعر

که شعر گور قشنگی برای مردن بود

 

من در دنیای دیگر خود برای خودم شمع روشن می کنم و فقط همین کافیست که مطمئن باشم به تعداد شب های زندگی ام شمع هایی روشن کرده ام که هیچ وقت خاموش نمی شوند.تا سیگار بیست و یکم  

شعر دوم                          

                                                    

یک نفر داد می زند بر سر

مثل روحی که جسمش افسرده است

می زند مشت بر سر تقدیر

که چرا قلب منتظر مرده است

 

 

زنده گی اش عجیب حک کشته

پشت انبوه خاطراتی که ...

روز و شب خیره گشته قبرستان

مثل یک کوچه به صراطی که...

 

 

فعل دنیا به فاعلش وصله

من چه ام؟ دست خشک یک مفعول

گریه کرده است روز ها را زن

پیش آنکه همیشه شد مجهول

 

 

پیش آنکه همیشه می بیند

وضع امروز و نقشِ فردا را
پیش آنکه هنوز می فکرم

که چرا

/ 49 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

سلام افسانه جان: مجددا خواندم و لذم بیش تر دست داد سرایشگر بمانید

محمد حسيني مقدم

پاکیزگی نشانه ایمان است تولی پرس نشانه پاکیزگی است پس تولی پرس نشانه ایمان است بعد از یک سال دوری از اینترنت، وبلاگم را به روز کرده ام با غم با امید با خبرهایی از کتاب های تازه ام و اثری که قبلا هیچ جا نخوانده اید: وقتی که خیار می خوری به من فکر کن...

محمد حسيني مقدم

دوست خوبم ممنونم از نظرت و کامنت خوبت البته باید این توضیح رو بدم که اون کار داستان کوتاه بود نه شعر سپید الته فکر می کنم باید خود من این توضیح رو در بالای شعر می دادم ولی به هر حال تصور من بر این بود که وقتی می گم عباس معروفی ته ذهن همه بیاد که احتمالا کار داستانه ممونم باز هم لطف کردی به امید دیدار مجددت خیلی خوشحال شدم موفق و پیروز باشی

مسعود و سارا

بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم! چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم! [افسوس]

مسعود و سارا

سلام افسانه خانم خوبی؟ اولین باره به وبتون میایم! واقعاً زیبا می نویسین از آشنایی باهاتون خرسندیم. [لبخند]

لیداتبیانی

هنوز با خودم می جنگم با یک شعر جدید و کلی دلتنگی به روزم و منتظر حضور شما... [گل]

سمیه رامش

سلام جانم امیدوارم خوب باشی. راستی قرار است کی دوباره بروز شوی؟؟؟ من نقد کتاب را در وبلاگ گذاشتم . میتونی ازش استفاده کنی و هرچی ....

گل سوری

سلام دوست. بروزم[گل]

نصرالله جویا

بلی! که چرا آفرید دنیا را؟ خواهرخوبم افسانه جان سلام! خواهرباورکن آنقدرزیبا می سرایی؛ که کافیست آدم فقط یک جمله اش را دریک روز بخواند. نصرالله جویا کارمند موسسه کی یر افغانستان

امل رضایی

سلام دعوتید به خوانش برشهای درد آور یک غزل... خوشحال میشم سری بزنید موفق باشید