با خود نشسته ام که این فکرها مرا

سمت نگاه خط خطی ِ خسته می برد

هی می کشد دست دل و سمت خاطرات

تا یاد غرق زورق ِ نابسته می برد

 

هی گریه می کند تن قایق نجات

آخر چرا به دیدن فریاد زل زدم

جنس صداش آیینهءالتماس بود

ای وای من نرفتم و بر درد پل زدم

 

گر سر به زانو و منزوی و گیج و دلخورست

سهم دل است ای همه خفتگان شهر

وقتی که تیغ روی دل ارتباط بود

کبکی سکوت کرد چه بی موقع بی ثمر

/ 2 نظر / 5 بازدید
عبدالقادر حبیب زاده

بسیار قشنگ است بسیار عالی مگر مطالب در ویب لاگ تان کم است به امید موفقیت هر چه بیشتر تان