از خواب بیدار می شوی یا بهتراست بگویم ازدنیایی که تو را در خود زجر می داد پا به دنیای واقعی می گذاری گرچه دنیای واقعی هم دست کمی از کابوس های شبانه ات ندارد .فکر می کنی آخرین باری که او را در خواب دیده ای کی بود ،یادت نمی آید. دوست نداری سرت را از روی بالش برداری و تخت خواب را ترک بگویی .این مکان مقدس تنها جایی است که می توانی حداقل او را در عالم خواب ببینی .البته می دانم در خواب هم اورا  نمیبینی  وخواب های مرتبط به او می بینی مثلا خواب می
بینی که کسی گفته او در فلان بازار است و تو تمام شب در خواب هایت او رادر خم پیچ
بازارها  جستجوکردی و وپیدا نکردی یا گفتنداو کتابی منتشر کرده ودر عالم خواب آن کتاب را می خواستی بدست بیاوری.تو همیشه درجستجوی او  بودی در خیابان هایی که پیاده روی  می کردی ،در چهره تک تک آدم هایی ازکنارت عبور می کردند در خوابهایت وحتی در مزاحم تلفنی هایت ولی او نبود گاهی وقت احساس می کردی دچار توهم شده ای و "او " وجود خارجی ندارد و زادهء خیال بافی های شاعرانه ات هست  مجبور می شدی همه گوشه های زندگی ات را جستجو کنی و سند و مدرک بیابی برای اثبات وجودش ومتوجه می شدی هنوز چند قدمی تا دیوانگی فاصله داری ودیوانگی انقدر هم مهربان نیست که به سراغ آدم های تعطیلی مثل تو بیاید البته این نتیجه گیری خودت بود (.من دیگه از راوی بودن خسته شدم بیا و کمی خودت از خواب های آشفته ات بگو !)

دیشب برای چندمین بار خواب  دیدم که مٌرده است و برای اولین بار به خانه اش پا گذاشتم و در صف  اول عزاداران نشسته ام و داشتم لعنت به دنیایی می فرستادم که آرزوی او را بر آورده کرد ، او را کشت تا من برایش سیاه بپوشم  و به مزارش بروم و یاد بیتی بیفتم که سال ها پیش خوانده بود که :

کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان          به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد

پیش گویی او از پیش گویی های نسترآداموس هم دقیق تر در آمد یک عمر جنون خواستنش در رگ هایم جریان داشت و امرو ز هم خودت می بینی.ازصبح دلشوره امانم را بریده  حوصله گفتن ادامه اش را ندارم بیا خودت روایت کن دارم دیوانه می شوم .

داخل اتاق قدم می زنی حس مرغ عشقی را داری که نمی داند جفتش مرده و یا زنده است برای همین هم بلاتکلیف مانده ونمی داند چیکار کند قفس زندگی بیشتر از قبل زجرت می دهد نفست تنگ شده است باید اطلاع پیدا کنی که زنده است یا به صف مخالف پیوسته فکرش هم دیوانه ات می کند به سرعت به سمت چمدانت
می روی و همه خرت و پرت هایش را بیرون می ریزی و نامه ای را که مثل یک گناه نابخشیدنی پنهانش کرده بودی ، بر میداری به شماره مبایلی که در انتهای نوشته ها درج شده خیره می شوی احساس می کنی قلبت می زند و انگشتانت بی حس شده برای اولین بار بعد ازاینهمه سال  تصمیم می گیری با او تماس گیری صفر... انگشتانت بی حس است هرچه تلاش می کنی نمی توانی دکمه های صفحه کلیدمبایل را فشار دهی .صحنه های خواب دیشب در ذهنت مرور می شود،سیاه پوشیده ای واو
مرده است... تنها چیزی که مثل خوره به جانت افتاده پشیمانی است پشیمانی . داری
دیوانه می شوی .چادرت را بر روی سر می اندازی و از خانه خارج می شوی به سرعت راه   م ی روی تا می رسی به شرکت مخابراتی ...وارد سالن می شوی کارمندهای شرکت پشت میز
های خود نشسته اند داخل سالن شلوغ است خودت را میرسانی به نزدیک کارمند جوانی که
معلوم می شود مشکل سیم کارت مشتری خود را حل کرده . می گویی: ببخشید آقا می گوید:
بفرمایید

نمی دانی چه بگویی و چگونه سوال کنی دل را به
دریا می زنی و می گویی :ببخشید شما از کجا می دانید که کسانی که از سیم کارت های
شرکت شما استفاده می کنند زنده هستند یا مرده اند مرد جوان با تمسخر به تو نگاه می
کند می دانی سوال احمقانه ای پرسیده ای دست پاچه شده ای نمی دانی چگونه سوالت را
اصلاح کنی و منظورت را به او بفهمانی .

-ببینید آقا به کمک شما احتیاج دارم دستت را
داخل کیفت می کنی و نامه را بر می داری و می دهی به دست مرد.

 –می
خواهم بدانم صاحب این شماره ای که در پایین نامه درج شده زنده است یا خیر ولی من
نمی توانم این شماره را بگیرم میشه شما کمکم کنید؟ مرد هر دو صفحه ورق رنگ و رو
رفته  را نگاه می کند سفید سفید است هیچ شماره یا نوشته ای در آن دیده نمی شود

_  خا نم من که شماره ای نمبینم مثل اینکه ورق رااشتباهی به من داده اید .می گویی: مثل اینکه چشم هایتان ضعیف است پایین نامه باخودکار آّبی نوشته شده .مرد مجددا نگاه می کند ورق کاملاسفید است

مرد با تمسخر به تو می گوید مثل اینکه قرصهایت را نخورده ای ما اینجا و قت برای آدم های مثل تو نداریم با لکنت می گویی مممم...
 من  می نویسم ....یعنی نویسنده هستم وصاحب  این شماره تنها
انگیزه نوشته هایم است در حالیکه سعی می کنی اشک هایت را مهار کنی ادامه می
دهی  ولی ...فکر می کنم مرده اگر اون بمیره دیگه دیگه نمی توانم بنویسم چون هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم . چهره مرد بیانگر این است که از این مکالمه خسته شده با پوزخندی میگوید  اگر قرار است آدم روانی مثل تو نویسنده این مملکت باشد همان بهتر که  تاابد نویسنده   نداشته باشیم .قطره اشک از چشمانت فرومی غلتد نامه را از دستش می کشی و آنجا را ترک می کنی .گیج هستی اما دیگر در چهره آدم ها دنبال او نمیگردی و برایت جاده غیر از مسیری برای عبور انسان های غمگین نیست حس می کنی دست راستت فلج شده .زیر لب می گویی  من روانی نیستم... من روانی نیستم !

 

/ 8 نظر / 25 بازدید
حضرت ظریفی

عر ض سلام! امسد وارم با خانواده صحتمند بوده وزند گی به کام باشد. در انجمن قلام افغانستان طی نحفلی شعر خانی بدوستان تو زیع شده وهنوز برای من در ار وپا نرسیده است که منتظرم برسد یا نرسد نمیدانم. کسی به اسم ژکفر حسینی که از من مبلغ هنگفتی را گرفت حتی طبعش را شش ماه به تعویق انداخت توانستم ازدور ها این معله را حل کنم باید این دستگاه نراتی برگ سبز که در مزار است طبق جد ول تو ریع به هرات هم ارسال بدارند وبرای من نیز اما هر قدر کوشیدم جناب ژکفر حسینی را که مسئول توزیع نیز هست در تلیفون ویا طریق انتر نت موفق نشدم ملا قات کنم دوستانی را نیز وصیت کردم تا درین زمینه مرا کمک کنند. سپاس گذارم استاد اینکه مرا برای خاطر دارید ویادم میکنید. گاهی به فسبوک من(حضرت ظریفی) از احوال سلامتی خویش برایم اطمینان بدهید خوش میشوم شادی بهرات هم برسد مشکلی نیست سپاس گذار شما دخترم. ظریفی

حضرت ظریفی

عرض سلام! امید وارم با خانواده صحتمند بوده وزند گی به کام باشد. در انجمن قلم افغانستان طی محفلی شعر خوانی بدوستان تو زیع شده وهنوز برای من در ار وپا نرسیده است که منتظرم برسد یا نرسد نمیدانم. کسی به اسم ژکفر حسینی در مزار شریف که از من مبلغ هنگفتی را گرفت حتی طبعش را شش ماه به تعویق انداخت توانستم ازدور ها این معضله را حل کنم باید این دستگاه نشراتی برگ سبز که در مزار است طبق جد ول تو ریع به هرات هم ارسال بدارند وبرای من نیز اما هر قدر کوشیدم جناب ژکفر حسینی را که مسئول توزیع نیز هست در تلیفون ویا طریق انتر نت موفق نشدم ملا قات کنم دوستانی را نیز وصیت کردم تا درین زمینه مرا کمک کنند. سپاس گذارم استاد اینکه مرا به خاطر دارید ویادم میکنید. گاهی به فسبوک من(حضرت ظریفی) از احوال سلامتی خویش برایم اطمینان بدهید خوش میشوم شایدب هرات هم برسد مشکلی نیست سپاس گذار شما دخترم. ظریفی

محمداکرام بسیم

درود بانو واحدیار گرامی! نوشته ی زیبای تان را خواندم، خیلی پراحساس و زیباست و در عین حال نگفته هایی است صمیمی و ملموس. یکی از ویژه گی های نوشته خوب این است که دارای تصاویری قوی و مرعی باشد چیزی که در این نوشته بسیار برجسته است. من وقتی داشتم آن را می خواندم در محیط کارم بودم- مراجعین و سر و صدا و نقشه و جی پی اس، یعنی فضا کاملن خشک و خشن بود. اما چون تصاویر کارتان عینی و خیلی ملموس است برای مدتی از فضای کار خیلی فاصله گرفتم و خودم را در صحنه هایی که فرموده بودید احساس کردم و این قدرت تان را در نوشتن نشان می دهد. درود فراوان برشما.

یاشیل

بنام خداوند متعال شاعر و نویسنده ارزشمند خانم افسانه واحدیار با سلام و عرض ادب از دعوت تان بسیار سپاسگزارم و اینکه آدرس وبلاگ حقیر را در لینک وبلاگ هایتان اضافه نموده اید. دل نوشته ی را خواندم بسیار زیبا و بکر بود و به موضوع جدیدی در این نوشته پرداخته اید.به نوعی رمان هست و برایم جذاب بود و واقعا از خواندنش لذت بردم. ارادتمند شما یاشیل

دنیادیده

سلام با احترام برای نقد دعوتید به کلبه غزل [گل]

ویدا شریفی

سلام ! بسیار زیبا نوسته بودی تماما خوندم و لذت بردم از شعر کم نبود عالی بود. موفق باشی دوست